بعضی وقتها بعضی چیزا که هیچ وقت اولویت نقل کردنت نبوده بخاطر جزئیات بی ربط و بانمکش تعریف کردنی میشن، مثل سه تا خانم امروز صبحی که برا خواستگاری اومده بودن، پای راستم روی پای چپم بود و میوه میخوردم و
برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی
برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی
خواستم بگم: رفتین مرکز خرید میلاد نور، یه تاب و دامن خوشگل دیدین، نرید قیمت کنید "سه و نیم میلیون" تومانه. منم فقط خوشم اومد همین.!
برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی
برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی
میتونستم درمورد امروز، بدون خودسانسوری باهاش حرف بزنم.
برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی
دلم میخواد بخوابم، وقتی چشممو باز کردم بلیط هواپیما دستم باشه و خودمم تو فرودگاه باشم تا برا همیشه از اینجا برم حتی تنها
گفته بودم از کلمه "کاش" متنفرم؟!
برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی
من مرد زندگیم، یک مرد واقعی...
(با تمام دخترانگی ام)
برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی
اینقدر حرص کنکور رو نخورید، بعد کنکور هم، عه ببخشید بهتره بگم بعد دانشگاه هم بقدری دغدغه و اعصاب خوردی و سرکوفت و خود کوفت خواهید داشت که حرص کنکور پیشش هیچه.!
"احتمالا موقت"
برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی